112.انشا
صبح یک روز سرد پائیزی - روزی از روز های اول سال
بچه ها در کلاس جنگل سبز - جمع بودند دور هم خوشحال
بچه ها غرق گفتگو بودند -
بازهم در کلاس غوغا بود
هریکی برگ کوچکی در دست! - باز انگار زنگ انشاءبود
تا معلم ز گرد راه رسید -
گفت با چهره ای پر از خنده
باز موضوع تازه ای داریم - آرزوی شما در آینده
شبنم از روي برگ گل
برخواست - گفت میخواهم آفتاب شوم
ذره ذره به آسمان بروم - ابر باشم دوباره آب شوم
دانه آرام بر زمین غلتید
- رفت و انشای کوچکش را خواند
گفت باغی بزرگ خواهم شد - تا ابد سبز سبز خواهم ماند
غنچه هم گفت گرچه دل تنگم
- مثل لبخند باز خواهم شد
با نسیم بهار و بلبل باغ - گرم راز و نیاز خواهم شد
جوجه گنجشک گفت میخواهم -
فارغ از سنگ بچه ها باشم
روی هر شاخه جیک جیک کنم - در دل آسمان رها باشم
جوجه کوچک پرستو گفت: -
کاش با باد رهسپار شوم
تا افق های دور کوچ کنم - باز پیغمبر بهار شوم
جوجه های کبوتران گفتند:
- کاش میشد کنار هم باشیم
توی گلدسته های یک گنبد - روز و شب زایر حرم باشیم
زنگ تفریح را که زنجره زد
- باز هم در کلاس غوغا شد
هریک از بچه ها بسویی رفت - ومعلم دوباره تنها شد
با خودش زیر لب چنین
میگفت: - آرزوهایتان چه رنگین است
کاش روزی به کام خود برسید! - بچه ها آرزوی من اینست
قیصر امین پور
*دغدغۀ سالهای نه چندان دور این روزها مهر بود و مدرسه و چوب و ...دست!!
*شکوه اثر جدید محسن نامجو قابل شنیدن است
*کامنت های بروز رسانی تائید نمیشه عزیزان..آن هم به احترام اثرِ ادبی هر پست
*برگ درختانِ روستایم کم کم دارن همرنگ آفتاب میشن...
*سپاس از همراهان مهربان تئی کاک
من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر __ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش